چیزی
داشتم وویس های گوشیم رو بالا و پایین میکردم، دوران کنکور صدای استادارو ضبط میکردم که بعدا با دقت بیشتری گوش بدم، که البته هیچ وقت این کارو نکردم.. همه رو پاک کردم، از هرکدوم یه نمونه نگه داشتم که فقط صداشونو داشته باشم و حداقل یه خاطره ی شنیدنی از کنکور.
بین اونا یه وویس بود از اون یه جلسه ای که رفتم پیش هاشمی برای مشاوره مثلا.
زدم جلو: "من حیفم میاد یک سال از وقتم رو فقط صرف درس خوندن بکنم و بقیه چیزارو بذارم کنار"
قطع کردم..
اونموقع که باید فقط درس میخوندم به هرچیزی که فکرشو کنی فکر میکردم، هرکاری که فکرشو کنی دلم میخواست انجام بدم. دین و دنیا و سیاست و اجتماع.
حالا ولی از اونهمه شور و اشتیاق و حرارت خاکستری مونده که یه وقتایی آتش زیرش، دلش شعله ور شدن میخواد و یکدفعه میبینم تو کتابخونه ام و سرالاسرا دستم! دور خودم میچرخم و به اونهمه کتابی که باید بخونم نگاه میکنم و به خودم و الانم، افکارم و چیزی که هستم، چیزی که باید باشم و چیزی که میتونم باشم... انقدر خواستن و انقدر نتونستن برای رسیدن به چیزی ضعیفم میکنه، ناراحتم میکنه، عصبیم میکنه..
از دست و پا زدنای الکی خسته شدم.. جدا خسته شدم..
.
.
.
.
به عنایت نظری کن که من دل شده را
نرود بی مدد لطف تو کاری از پیش
منبع اصلی مطلب : حوالیٖ من
برچسب ها : چیزی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

ساموزیک : سهم من دلهره های سفر و مرگ نبود